تبليغاتX
...شبهای روشن
...شبهای روشن












آینه

زیبا و سرشار از اسرار

پشت پرده ای شکستنی تر از جام بلوری دل

و بی رنگ تر از نسیم بهاری

آینه ، حکایت حریم عشق را

برای نگاه های پر محبت زندگی

زمزمه میکند

و با نگاهی که دلنوازی پروانه را

به همدمی بنفشه میخواند

مژده رهایی کبوتران را به آسمان بیقرار میدهد

آینه راز چشمهای شهلای تورا

در گوش من خواهد خواند

من هم سوگند عشق را

به شمشادهای گلدان محبت خواهم آموخت

کیمیای دلنشین و خاموش لبهای تورا

با بوسه ای به لحظه ای طلایی تبدیل خواهم کرد


نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 5:41 AM توسط پارسا| |

امروز بنشین

محبت گدایی کن

بخر

انبار کن

قبل از آنکه محبت را هم

سهمیه بندی کنند

من و تو مدرکی نداریم

از اینکه مصرف محبتمان چه قدر بالاست

و دل قدیمی ما

به این راحتی ها پول سوز نخواهد شد

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 5:28 AM توسط پارسا| |

و یک گلوله

که مرا از ته لوله نگاه میکند

من به او خیره میشوم

و باز فریاد میکشم

آزادی...

گلوله به فکر فرو میرود

که مرا هم به پوکه ای بستند

و من اعتراضی ندارم

این سرنوشت من است

کاش میدانستم در مغز این انسان چه میگذرد

که اینگونه آرامش مرا به هم زده است

و من به این فکر میکنم

که آیا گلوله ها

میتوانند افکار مرا لمس کنند

و باز... آزادی...

فکر کنم گلوله مرا میفهمد

چون صدای او را میشنوم

که فریاد میزند

من عاشق پروازم

و از من دور میشود!

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 5:27 AM توسط پارسا| |

نگاهم را ببخش

قدرت حرکت ندارد

به جایی زمینگیر شده که چند لحظه پیش

نگاهت به او تنه زد

دیگر توان دنبال کردن تو را ندارد

زبانم را هم ببخش

ترسیده

از هم سرنوشت شدن با نگاهم

از داغی قهوه میسوزد

ولی آخ نمیگوید

مرا ببخش

باید بروم

ماندن بهانه میخواهد

و من قهوه ام رو به پایان است

..

حال داوطلب میخواهم

که اینجا جا بماند

تا بهانه ای باشد

که اگر پاهایم یاری کردند

برگردم

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 5:21 AM توسط پارسا| |

اشک هایم فریاد کشیدند

که ما را رها کن

تو که پرواز نمیدانی

چرا مارا زندانی میکنی

بگذار تا ما

بر بال قاصدک ها

دنیا را بگردیم

آرام گفتم

بالهای مرا به زمین میخ کردند

ولی شما آزادید

من و تنهایی به هم عادت کردیم

گرچه جای شما خالی خواهد ماند

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 5:18 AM توسط پارسا| |

تو کوله پشتی ات را بغل میکنی

و قدم میزنی

در همهمه غریبه ها گم میشوی

و من تو را

تنها تو را

تورا تنها

با چشم های بسته ام تصور میکنم

که بغل کردی...

قدم میزنی...

در همهمه...

سالهاست که اینجا کز کرده ام

و تکرار این ترانه غمگینم

از صفحه شکسته زندگی ام

راستی!

با غریبه ها خوش میگذرد؟

نوشته شده در سه شنبه 24 آبان1390ساعت 5:7 AM توسط پارسا| |

برای طولانی زیستن،

لازم نیست به روزهای زندگی ات اضافه کنی،

تلاشت این باشد که "زندگی" را به روزهایت اضافه کنی ...

نوشته شده در شنبه 14 آبان1390ساعت 8:34 PM توسط پارسا| |

دیکتاتور یعنی ؛ آغوش ِ تـــو !

که یک تنه ؛ همه ی مرا تسلیم ِ خودش کرد ...!

نوشته شده در چهارشنبه 11 آبان1390ساعت 4:49 AM توسط پارسا| |

میبينى...

اين زير

هنوز يكرنگى باقى مانده

فداى سرت كه اكسيژن نيست

اكسيژن ارزانى دورنگى روى زمين و آدم هاى..

من اين اختاپوس پير را دوست تر دارم

از هرزه پرى هاى در تبعيد خشكى

نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 6:3 AM توسط پارسا| |


پرندگان

به هم که می‌رسند

آشیانه می‌سازند؛

من و تو

خاطره..
نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390ساعت 5:38 AM توسط پارسا| |

پاییز یک شعر است

یک شعر بی مانند

زیباتر و بهتر

از آنچه می خوانند

نوشته شده در دوشنبه 9 آبان1390ساعت 5:58 AM توسط پارسا| |

کودکی بودم

با دست هایی پر

زمان را...

خرج میکردم

جیبهایم را میشمردم

چهار تا جیب خالی

چه قدر پولدار بودم!

بزرگ شدم

دست هایم خالی شد

زمان را...

به من نمیفروشند

پولهایم را میشمرم

چهار ملیون کم دارم

چه قدر فقیر شدم

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 7:21 AM توسط پارسا| |

نمیخواهم مرا به راه راست منحرف کنید

من از دور شدن لذت میبرم

عاشق سرگیجه های پیچ در پیچم

و هیجان بیراهه ها

به هر بیابانی که برسند

هرچه قدر بی انتها

بیابان را دوست دارم

شنهایش بر عکس سنگ های جاده

پایم را در آغوش میگیرند

بدون تبعیض

بدون توجه به قد پاشنه ها

با کفش یا برهنه

من سراب را دوست دارم

هرچند واقعی نیست

مرا دعوت میکند

بر عکس تابلو های جاده

نرو، بپیچ، بایست، آهسته

مسیر به خط وسط جاده وابسته

من به هیچ راه راستی نیاز ندارم

وقتی که مسیرم

آزادی بی انتهای بیابان است

و مقصدم آغوش گرم شنها

و راضی ام

به رقص سرابی در دوردست

نوشته شده در پنجشنبه 7 مهر1390ساعت 7:17 AM توسط پارسا| |

نفس كز گرمگاه سينه مى آيد برون،ابرى شود تاريك

چو ديوار ايستد در پيش چشمانت

نفس كاين است، پس ديگر چه دارى چشم

ز چشم دوستان دور يا نزديك

زمستان است...

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 7:35 AM توسط پارسا| |

چه بی احساسی

نگاهم را

روی پوست تنت لمس نمیکنی

که بین انگشت هایت لیز میخورد

از بازو هایت بالا میرود

و شانه هایت را میبوسد

دور گردنت میچرخد

از موهایت آویزان میشود

لبهایت را

به لب هایت دست میزند و میگریزد

گونه هایت را بغل میکند

چشم هایت

چشم هایت

آخ که چشم هایت نگاهم را میترساند

عجیب نیست که نگاهم

جرات همبازی شدن با نگاهت را ندارد


نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 7:29 AM توسط پارسا| |

تو مقصر نیستی...!

هستی...!

نمیدانم

مقصر اوست

او که تو را میبیند

تو را که آزادانه

روی تپه های زندگی میدوی

بدنبال پروانه شانس

با امید به اینکه بر انگشتت بنشیند

او عاشق خنده هایت میشود

او دل به موهایت میبندد که در باد پریشانند

او پیش تو می آید

و تو پروانه را رها میکنی

. . . . .

حالا تو او را داری

ولی تپه ها پشت پنجره ها حبس شدند

نشانی از پروانه نیست

و دست باد از موهایت کوتاه شده

لبخندت را جایی بین چمن ها جا گذاشتی

شاید بهتر بود

نمیدانم...

فرصت نشد که ببینم

با پروانه ات چه خواهی کرد

نوشته شده در دوشنبه 4 مهر1390ساعت 6:58 AM توسط پارسا| |

خسته نميشوم...

گچ را كه برداشتم عقل به دلم نهيب زد

كه شايد روزهای زيادی را بايد بيايم و خط بكشم و انتظار...

اما دلم سكوت كرد و اميدوار نگاه...

ميدانم كه می آیی...هنوز گچ و تخته ام باقيست...

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 10:12 PM توسط پارسا| |

زمان...بد جور بازيت ميدهد به وقت عاشقی...

گاهی كه بايد بگذرد مينشيند به تماشای دلشوره دلت

و گاهی كه بايد بخوابد بيخواب ميشود و ميدود...

انگار هميشه مخالف عشق بازی من و توست...

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 7:1 AM توسط پارسا| |

پرسپکتیو را همیشه دوست داشتم

چون انگار تمام دنیا در یک نقطه ختم می شود

و تمام خطوط موازی به هم میرسند...

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 6:57 AM توسط پارسا| |

می خواهم پرواز کنم به سوی نور ! آزاد و رها...

اما خستگی های زندگی دست و پاهایم را بسته اند...

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 6:52 AM توسط پارسا| |

خوردن یا نخوردن...؟! مسئله اینست

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 6:51 AM توسط پارسا| |

.

منو حالا نوازش کن...که این فرصت نره از دست...

شاید این آخرین باره که این احساس زیبا هست

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 6:48 AM توسط پارسا| |

گاهی اوقات همه ی گذشته و آینده در یک بوسه خلاصه می شود...

نوشته شده در یکشنبه 27 شهریور1390ساعت 6:43 AM توسط پارسا| |


حاصل عشق مترسک به کلاغ، مرگ یک مزرعه بود

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 2:9 PM توسط پارسا| |


کاش بیفتی تا برای لمست باز هم بهانه داشته باشم...

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 1:59 PM توسط پارسا| |

فرود می آیی بر من... بر تک تک لحظات من

نوشته شده در پنجشنبه 24 شهریور1390ساعت 1:52 PM توسط پارسا| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت